بایگانی ماهانه: سپتامبر 2009

برسد به دست دکتر روح الامینی.(از طرف فردوسی)

هر چند وقت یکبار شاهنامه را باز میکنم و قسمتی را  میخوانم.در این روزها طبعن بخش ضحاک ماردوش  خواندنش لذت بیشتری دارد.

با خواندن این قسمت  یاد بعضی ها افتادم.

پس از آنکه  آخرین فرزند کاوه ی آهنگر را برای قربانی نزد ضحاک بردند،این شاه بیداد گر از عاقبت کار خود اندیشید و بر آن شد سندی حاکی از عدالتخوهی خود بدست  اعوان ظالم خویش تنظیم کند.

ولی فریاد دادخواهی کاوه امان نداد

خروشيـــــد و زد دست بر سر زشاه***  كـه شـاها منـم كــاوه ي دادخــواه
زنـي بـر دلم هــر زمــان نيشتــــــر***  ز تــو بــر مـن آمــد ستـم بيشتـر
ستـــــم گـرنـداري تـو بـر مـــن روا*** بـه فـرزند من دست بـردن چـرا ؟

ستــــــم را ميــان و كـرانــه بــــود*** هميــدون ستـــم را بـهـانه بــود

یــــکی بی زبـان مرد آهنـــــــگرم***  زشاه اتش آیـــــد همی برسرم
اگر هفت كشور به شاهي توراسـت***  چرا رنج و سختي همه بهر ماست

بفرمود پس کــــــــاوه  را   پـادشاه*** که باشد  بدان محضر اندر گواه

چو بر خواند کاوه همان محضرش*** بدان سوی محضر بکرد او سرش

خروشیــــــــــد کای پـایمردان دیو***  بریده دل از مهر کیهان خدیو

همه ســــوی دوزخ نهادیـــد روی***سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین مــــحضر انــــدر گوا***نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشـید و برجست لرزان زجـای*** بدرید و بســــپرد محضـر به پــای
همي بـرخـروشيد و فـريـاد خوانــد***جهان را سراسر سوي داد خواند

از آن چـرم كاهنگـران پشت پــاي***   بپـوشنـد هنگـام زخــم دراي
همان كاوه آن بـر سر نيــزه كــرد*** همان گه ز بازار برخاست گـرد

خروشان همي رفت نيزه به دسـت*** كـه اي نـامــداران يـزدان پرست

بپویید که این مهتــر آهـــرمن است***جهان آفـــرین را به دل دشمن است

كسي كـــو هـواي فــريدون كنـــد*** سـر از بنـد ضحاك بيرون كنــد

همي رفت پيش اندرون مرد گـــرُد*** سپاهي بر او انجمن شد نه خُـرد
بدانست خود كافريــــــدن كجاست*** سراندر كشيد و همي رفت راست

——————————این هم برسد به دست بعضی ها———————–


زدلها همه کینه بیـــــرون کنید***به مهر اندرون کشور افسون کنید

ز خون ریختن دست باید کشید***سر بیــــــــــــگناهان نبـــاید برید

همه زاشتـی کام مردم رواست***که نابود باد آنکه او جنگ خواست

Advertisements

امیدوارم شما دستیار دزد شماره 1 نباشی

چند سال پیش یک فیلم پلیسی از تلویزیون پخش شد که نام اون یادم نیست.
اما نکته ای در اون فیلم بود که هر از چندگاهی اتفاقات باعث می شوند که یاد آن بیفتم.
جریان از آنجا شروع میشد که دو دزد بانک به بانکی حمله کردند و افراد داخل آن را به گروگان گرفتند.
بعد از کشمکش های طولانی بین این دو دزد اختلاف افتاد و دزد شماره2 دزد شماره 1 را خلع سلاح کرده و به گروگانها اضافه کرد.
در فرصتی دزد شماره 1 به کمک گروگانها توانست دزد شماره 2 را از پای در بیاورد.
وقتی پلیس وارد شد هیچ یک از گروگانها هویت دزد شماره 1 را فاش نکرد و…ادامه ی داستان را خودتان حدس بزنید.
اما نکته اینجاست ،کلمه ای که من آن روز برای اولین بار شنیدم»سیندرم استکهلم»».
این سندرم در واقع در مواقعی گفته می شود که گروگانها با گروگان گیر خود همدردی میکنند و بدین وسیله کار پلیس بسیار سخت میشود و به دزد فرصت جبران اشتباهات اول و ارتکاب دوباره ی بزه خود را می دهد.
اما دلیل اینکه من بیاد این نکته افتادم این است که می بینم گروگان گیران نخست این ملت (رفسنجانی و دار و دسته اش) باز هم با هوش بالای سیاسی خود از وجود دزد دوم و نارضایتی همگانی استفاده کرده و با سوء استفاده از خون جوانان بدون کوچکترین هزینه ای یا حداقل حرفی که نشان همراهی باشد سوار بر موج شدند، خود را تطهیر کرده و از این مهلکه جان سالم به در بردند.
حال مدتهاست از خودم میپرسم ما این با هوش ترین مردم دنیا !تا به کی باید اسیر چنگ خیالات موهوم خود باشیم.
مگر آن زمان که از میدان راه آهن تا تجریش زیر پای جوانان و شادیهایشان می لرزید آخوندی یا سپاهی در بینشان بود که در روزهای اعتراض شعارهای خود را تخفیف دادند تا مبادا به اینان بر بخورد ؟
من یادم نرفته وقتی از میرحسین موسوی سوال شد نظرتان راجع به بدحجابان طرفدارتان چیست گفت:»اینها را عوامل تخریبی میدانم»
و این را به هرکه گفتم ،گفت :»باشد فقط احمدی نژاد برود …»
وشگفت آور اینکه همین بدحجابان ،همین تخریب چی ها در خون خود غلطیدند ،زندانی شدند و شکنجه شدندو…
خلاصه اینکه آقای موسوی خیلی وقت است از شما خبری نیست .
امیدوارم شما دستیار دزد شماره 1 نباشی.

برهان قاطع ،انوارِ ساطع،دلایلِ نافذ ،منِ مبارز و آن بومی قوادِ مادر به خطا

چند شب پیش یک بومی استرالیایی به خوابم اومد ومن خواستم او را مسلمان کنم.

شب اول اومد بخوابم و من خواستم از خدا و خوبی هاش برای اون بگم.

ولی از همین اولین کلمه گیر داد و ول کن ماجرا نبود.گفت  خدا چیه و تو از کجا میدونی هست.

بهش گفتم تو مثل یک بچه که  در رحم مادرشه هستی و  همانطور که اون بچه درکی از مادرش نداره تو هم نمیتونی درکی از خدا داشته باشی!

میگه پس تو از کجا می دونی خداهست؟

بهش میگم:خدا اونیه که تو رو آفریده.

میگه: بابا و مامانم.

میگم : تو رو بابا مامانت رو، زمین رو، ستاره ها رو.

میگه :خب اونها که از اول بودن .

میگم:نه هیچ چیزی از اول و خود به خود وجود نداره ،حتمن باید یک آفریننده ای داشته باشه.

میگه:پس تو که میگی خدا از اول وجود داشته ،چطور میشه که نشه چیزی از ابتدا و خود بخود وجود داشته باشه ولی خدای تو از ابتدا و خود بخود وجود داره؟

خلاصه شب اول با داد و دعوا و تو نفهمی و من زیاد از یک بومی استرالیایی انتظار داشتم و… به پایان رسید

شب دوم

تو از کجا میدونی خدا هست؟

گفتم:ببین دستت رو پنج انگشت داره،هیکلت تناسب داره ،شب  ماه تو اسمونه و روز خورشید

گفت: خب اینها رو که هرکسی میدونه.

گفتم:خب اینها نظمه و هیچ نظمی بدون ناظم نمیشه،اون کسی که این نظم رو به وجود آورده خداست.

گفت:تو میگی این نظم بدون ناظم نمیشه،ولی  طبق فرمایشات دیشب  خودت من میگم این ناظم و نظم دهنده بدون آفریننده نمیشه،تازه  اگر  انسان  شش انگشت داشتم بازهم به نظر تو بهتر از این نمیشد طراحی کرد،اگر سیاره ها ثابت بودند بازهم به نظر تو منظم میومدند اگر باد از شرق به غرب بوزد بازهم منظمه اگر…

شب دوم هم با اینکه تو گوشهات رو گرفتی و خودت نمی خواهی بفهمی و.. به پایان رسید.

شب سوم

و بازهم همان سوال «تو از کجا میدونی خدا هست؟»

من:ببین دوست عزیز این همه پیامبر بودند که گفتن خدا هست .

اون:خب ازکجا معلوم راست بگن

من:پیامبرها دروغ نمیگن تازه معجزه هم داشته اند.مثلن موسی چوبی داشت که تبدیل به اژدها میشد ودر چندین هزار سال پیش در مصر و دربار فرعون به نمایش گذاشته شد.

اون :بابا ی من هم دروغ نمیگفت ،ولی هیچ وقت نگفت خدا هست.تازه من اصلن از خدای تو بدم آمد یعنی خدا برای یک قوم چند هزار پیامبر فرستاده که تازه عصایشان بر خلاف همان برهان نظم تبدیل به اژدها می شده؛ولی برای ما بومیان یک پیامبر چفت شل و کور هم نفرستاده تا مارا به راه راست هدایت کند.بازهم تازه ،تو هنوز خدا رو ثابت نکردی داری از پیامبرانش حرف می زنی؟

من که دیگه سرم درد گرفت و به زور خودم رو از خواب پروندم.

شب چهارم

«تو از کجا میدونی خدا هست»

گفتم:خدا نیازی به اثبات ندارد نه به این خاطر که نیست بلکه به این خاطر که از شدت بدیهی بودن نیازی به اثبات ندارد. خدا بدیهی حقیقت هستی است. اما نکته اصلی در تعریف مفهوم خداست. خود مبدا و مقصد وجود و حقیقت وجود است. وجود یک حقیقت واحد مجرد است. وجود به بی نهایت فرم و صورت متکثر می شود اما حقیقت وجود به سبب کثرت مظاهر، متکثر نمی شود.

گفت :تو مثل اینکه  نمی دانی داری با یک بومی استرالیایی حرف می زنی،ابتدا تعریف کن بدیهی است یعنی چه.

گفتم : بدیهی یعنی عقل انسان برای پذیرفتنش نیازی به تفکر ندارد

گفت: تو سه شبه داری خودت رو جر میدی نتونستی ثابتش کنی بعد میگی عقل انسان برای پذیرفتنش نیازی به تفکر ندارد؟یک مثال از بدیهی بزن.

گفتم :مثلن وقتی خورشید در آسمان هست هوا روشن است.این یک امر بدیهی است.

گفت : وقتی  بومیان هزاران سال بدون خدا زندگی کرده اند  و هیچ اتفاقی نیفتاده پس هزاران سال دیگر هم میتوانیم بدون خدا زندگی کنند و هیچ اتفاقی نیافتد.این یک امر بدیهی است نه  خدایی که  تو  حتی از درکش هم عاجزی و نمیتوانی یک دلیل بومی پسند برای آن بیاوری.

گفتم: اگر خدا نباشد شما برای چه زندگی میکنید تازه همه جا را بدی و دروغ فرا میگیرد.

گفت :ما هزاران سال در این سرزمین زنگی کردیم ،به آب و زمین و کانگورو هایمان احترام گذاشتیم،هیچ وقت بیشتر از احتیاجمان برداشت نکردیم.تا اینکه این سفید پوستها آمدند ،آبها را آلودند ،هوا را کثیف کردند ،کانگوروهایمان را کشتند و زندانی کردندو با آنها سیرک و باغ وحش درست کردند،جنگ و خونریزی راه انداختند .

تازه شانس آوردیم که مسلمان نبودند وگرنه دخترهایمان باید کنیزیشان را میکردندو خومان برده شان میشدیم., بعدش هم ما تلویزیون داریم و میبینیم در کشور شما و افغانستان و پاکستان که روح خدا جاری است چه بلایی بر سر مردم می آورند.

گفتم:زر نزن کافر مهدور الدم  و به سمتش حمله ور شدم و پای راستش و دست چپش را طبق آیات شریفه قطع کرده و  در همان حال یک تجاوزی به او نموده (البته این در آیات نبود از احادیث و روایات استفاده شد امید که مقبول حضرت حق تعالی قرار بگیرد)و در این حین او جان داده بود وحتمن الان در دوزخ دارند سیخ داغ در کونش فرو میکنند.من هم کوتاه نیامده پوستش را کنده و درونش را از کاه پر کردم و جسدش را بر بالای کوه بالو بالو برای عبرت سایر بومیان از دار آویزان نمودم.

حالا چند صباحی است که بومیان خواب من  بعد از دیدن برهان قاطع و نور ساطع  و دلایل نافذ و  منِ مبارز  به دین اسلام گرویدند.از این بابت خدا را شاکرم.

ولی هنوز که هنوز است سوالات آن بومی قوادِ مادر به خطا دست از سرم بر نمی دارد.

هرچند که ما  بیدی  نیستیم که از این بادها بلرزیم ،آدم که بخاطر یک دستمال قیطریه را  به  آتش نمیکشند؛ یک بومی بود که برای رضای حق و مسلمان شدن جامعه تعزیر شد.

با هر مازندرانی که صحبت میکنی میگوید آهِ شاه ما را گرفت.

با دیدن این عکس چه چیزی توجه شما را  به خود جلب میکند؟

شالیزار یا هوای  پاک و زیبای ابری؟

شاید هم مانند من  به هجوم خزنده و نابود کننده ویلاها و رستورانها و کارواشها و.. در انتهای تصویر فکر میکنید.

Untitled

پارسال تمام آنها شالیزار بود.(حتی اگر من هم نگویم از نوساز بودنشان پیداست)

این تصویر چه؟

سوله یا کارخانه ای که به تمام توان و به امید بازاری پر رونق در حال تکاپوست؟

با دیدن این همه کیسه های برنج  به خیالتان امسال  آسمان با کشاورزان مهربان بوده و برداشت خوبی داشته اند که  دیگر حتی در انبارهایشان هم جا برای انبار برنج ندارند و  از بس کسب سود کرده اند به  تاجرانی که  برای خرید محصول صف کشیده اند جواب نه میدهند؟

Untitled1این   عکسی است از یک شالیکوبی  متعلق به یکی از آشنایان که هر وقت به شمال می روم به او هم سری می زنم.

در تمام  سالهایی که به این مکان رفت و آمد داشته ام این مکان را اینقدر سوت و کور ،غبار گرفته و بی رونق ندیده بودم.نه خریداری نه برو بیایی،هیچ .کیسه های برنج روی هم قرار گرفته .مشتری ندارد، طارم هاشمی کیلویی 1800 (پارسال 2900) یک کیلو هم میفروشد

با دیدن کشاورزان مستاصل و نا امیدی که  جائی برای انبار  برداشت اول محصول خود ندارند،و حالا باید دربدر دنبال کود بازار آزد با نرخ 15 هزار تومان باشد ،کودی که تا قبل از این با نرخ 700 تومان و براحتی در دسترسشان بود.(این جریان کود را نمی فهمید تا وقتی که یک کشاورز با شما صحبت کند ،بعد شاید از بغضی که راه گلوی او را گرفته بفهمید.)

به آنها حق می دهم که زمینشان را به بهای نازلی به دلالها بفروشند و آن را ماشین مدل بالا بخرند ،و دلال آنجا را تبدیل به ویلا و کارواش و رستوران بین راهی کند.

دیدن این چیزها چشم تیزی نمی خواهد،کافی است هربار که به شمال می روید تبدیل شدن مغازه های  تعمیر تیلر  یا لوازم کشاورزی را به مبل فروشی ها و تلویزیون فروشی ها ببینید.

زمین کشاورزی  تبدیل به ویلا می شود ،صاحب زمین هم صاحب ماشین ژاپنی و مبل چینی؛مبل فرسوده می شود ماشین هم معمولن چپ.

دریا هم که دیگر انحصاری شده اگر از آمل تا نور و نوشهر بروید شاید شاید بتوانید در انتهای یک کوچه اثری از دریا ببینید.

جنگلها هم توسط رانت خواران چوب  بر از درخت تخلیه می شوند،زمینهای خالی توسط افراد محلی ابتدا دیوارکشی می شوند و کم کم تبدیل به ویلا های نقلی خواهند شد.

اگر به همین سرعت پیش برود،قول میدهم پنج سال بعد شمالی ها برای دیدن درخت و دریا به پارک ملت خواهند آمد.

با هر مازندرانی که صحبت میکنی میگوید آهِ شاه ما را گرفت.

دهنش اندازه ی کون من باز میشه

در دوران مدرسه یک پسر لات تلکه بگیری  بود به نام ممد که از بخت بد همکلاسی من و جزو رفقام بود.

یک روز که سر کلاس نشسته بودیم ،معلم بد اخلاق عربی خمیازه ای کشید .این ممد ما طبق معمول اومد تیکه بباندازد گفت:»دهن رو نیگا اندازه کون من باز میشه»

از خنده ما لژ نشینا(ته کلاسی ها)کم کم تمام کلاس با دهن به دهن شنیده شدن این اتفاق از خنده روده بر شدند .چون نه از ممد دل خوشی داشتند نه معلم عربی.

حالا شده حکایت این اصلاح طلبان،خب برادر من اگر رانت خواری و فامیل بازی و در این دولت بیداد میکنه در زمان شما هم همچی مملکت گلستان نبود.

در زمان شما هم همچی با همسایگانمون  روابط دوستانه ای نداشتیم.

کارنامه ی حقوق بشری خودتون رو یک نگاه بکنید بعد به بازداشتها و تجاوزات و کشتار کنونی گیر بدهید.

اگر دهن این وری ها گشاده شما هم یک نگاه به کون خودتون بکنید.

همونطور که استقلال آزادی با چمهوری اسلامی نمیشه و یک شعار بی معنیه،راه سبز امید و آزادی های مدنی هم با بازگشت به راه امام نشدنی است و یک ترکیب خنده داره.

امروز هنگام انتخابه که مسیر این جنبش به سمت  یک جمهوری اسلامی با حکومت افراطگرایان و اصلاح طلبان باشه .یا یک دموکراسی واقعی.

اتوموبیل احتمالی یک اصلاح طلب

به نظر من اگر یک اصلاح طلب یک اتوموبیل داشت حتمن این شکلی میشد

بله یک پیکان وانت با رینگهای شانزده اینچی  و فنر بندی پایین کشیده شده.

ماشینی که فقط و فقط برای زیبایی تزیین شده و حتی دیگر آن وانت کم قدرت و کمجای بدرد نخور هم نیست.

از بیرون دل مردم را میبرد و از داخل دل استفاده کنندگانش را،نه به درد حمل بار میخورد  نه به درد خیابانهای پر چاله تهران.

وعنقریب آن رینگ و لاستیک نازنین را هم خراب میکند

در صورتی که صاحب این اتوموبیل میتونست با همین مقدار وقت و هزینه ای که بابت این اتوموبیل کرده یک وانت بهتر بخرد.

لطفن نگویید بعضی ها عشق ماشینند ،آخر مگر وانت پیکان هم عشق دارد.

هرچند به نظرم باید تحسینش کردن چون به هر حال یک کاری انجام داده و مانند براندازان محترم در خواب و خیال سیر نکرده.

خرچنگ چیست

جانوری منفور وبه غایت زشت و ترسناک و کریه المنظر و چندش آور .
که از این لحاظ دست سوسک رو هم از پشت بسته البته این ترسناکی در ظاهره وگرنه با اون چنگالهای کوتاه بلند و تا به تایش هیچ غلطی جز ترساندن نمیتواند بکند.

این جانور به خاطر نوع آناتومی نمیتواند راه راست برود و همیشه یک مسیر کج را انتخاب میکند .
مشکل اینجاست که این مسیر کج  هم مسیر کج عادی نیست تا جایی که به آن لقب  راه رفتن خرچنگی داده اند.یک چیزی مانند راه رفتن  کج و اریبی که بعضی وقتها به سمت کوچه ی علی چپ متمایل می شود.

محل زندگی اصلی این جانور در باتلاقها،مردابها و قسمتهای کثیف رودخانه هاست.
و این به خاطر غذای این جانور است که از پسمانده های طبیعت مانند لاشه و مدفوع حیوانات دیگر  تامین میشود.هینطور  به خاطر گاز متانیست که از لاشه ی جانوران گندیده متصاعد میشود و محل مناسبی را برای زندگی این جانور هشت پا فراهم میکند
اگر بنا به دلایلی این جانور  از محل زندگی اصلی خارج شود با جمع کردن مدفوع دور و بر خود را به شکل زادگاه اصلی در می آورد و اگر مدفوع به اندازه ی کافی نیابد با تکثیر خود (به شیوه ی واتو واتو)از مدفوع تکثیر یافته ها استفاده میکند
خلاصه هر جا هست اونجا رو به گند میکشه.

همانطور که گفتیم وقتی این جانور به چیزی می چسبد تا آن را به گند خود نیالاید دست بردار نیست.
از این جهت نام بیماری هایی که علاجی ندارند را سرطان(خرچنگ)نهاده اند چون آن مرض  هم مانند خرچنگ ابتدا  جانداری تک سلولی است که واد بدن شده و خود را تکثیر میکند و به هیچ دارویی واکنش نشان نمیدهد و شخص را از پا می اندازد.

پ.ن:اگر خرچنگی به سمت شما حمله ور شد از چنگالهای ترسناک و بوی گند و قیافه چندش آورش نترسید.کافی است پای خود را بلند کرده و محکم بر سر او بکوبید.به اینصورت فقط کف کفش شما کثیف خواهد شد.

همین دیگه.