ژانویه 23, 2010 · 9 دیدگاه
چند روز پیش یک اتفاق باعث شد که پایم به بیمارستان باز شود.
متاسفانه بیمار تخت کناری من زیر عمل جان خود ا از دست داد.
این اتفاق باعث شد که به فکر فرو بروم و با خود بگویم ما که در دنیا زندگی نکردیم و رنگ و روی شادی را ندیدیم.دستکم خدایی پیدا کنیم و بپرستیم که آن دنیا به بهشتش برویم و از لذائذ آن دنیا بهره مند شویم.
پس کتاب انجیل را برداشتم و شروع به خواندنش کردم.با خواندن هر صفحه از این پرسش در ذهن من پر رنگ و پر رنگ تر میشد:
آیا خدا مرض دارد؟
از جریان آدم و حوای بیچاره که بگذریم ؛نمونه هایی که در پایین امده اند هم جالب هستند.
به طور مثال در داستان برج بابل که صفحه ی اسکن شده اش را در پایین میبینید

که بطور خلاصه موضوع این است که خدا دید که انسانها زبان یک دیگر را می فهمند و با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنند.انسانهای بیچاره داشتند با همکاری هم برجی میساختند و می ترسیدند که از هم دور شوند
که ناگهان خداوندِ قصه ی ما هوس جهانگردی میکند و نزول اجلال فرمونده و با خود میگوید:”همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و اینکار را را شروع کرده اند،والان هیچ کاری از ایشان ممتنع نخواهد شد،اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر نفهمند”.
و بدین سان انسانها را از هم دور میسازد تا زبان یکدیگر را نفهمند و با هم دشمنی کنند و با یکدیگر جنگ داشته باشند و..
یا در این تصویر

در اینجا خداوند می فرماید که “ما گاهی اوقات برای شما نبی یا تعبیر کننده ی خوابی را با توانایی ها و معجزاتی می فرستیم که شما را به پرستش خدایی غیر از ما دعوت کند،چون میخواهیم شما را امتحان کنیم.پس چون چنین کسی را در بین خود یافتید (حتی اگر برادر تنی یا مادر یا خواهر یا زن تو بود)بگیرید و سنگسارش کنید تا دیگر کسی جرات نکند در میان شما چنین امر زشتی را مرتکب شود”
با خواندن چندین صفحه از کتاب انجیل به این نتیجه رسیدم که این خدا هم پرستیدنی نیست.
احتمالن موجود سادیستی است که در آخر جلوی صف دراز مومنانی که منتظر ورود به بهشت هستند می ایستد و قاه قاه میخندد و انگشت میانی اش را به آنها نشان میدهد و میگوید همه تان سر کار بودید.
خلاصه اینکه با خواندن هر صفحه از تمامی کتابهای آسمانی راز این دعا بیشتر برای من اشکار می شود.
خداوندا مرا به خیر تو امد نیست لطفن شر مرسان
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, یهوه, انجیل
ژانویه 12, 2010 · 3 دیدگاه
پنچ دست خط از ظل الله جمجاه ناصرالدین شاه برای میرزا تقی خان امیر کبیر
1 امیرنظام
ما تمام امور ایران را به دست شما سپردیم و شما را مسئول هر خوب و بدی که اتفاق افتد می دانیم.همین امروز شما را شخص اول ایران کردیم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق را داریم و به جز شما به هیچ شخص دیگری چنین اعتقادی نداریم و به همین جهت این دستخط را نوشتیم.
شب شنبه 22 ذیقعده 1264
2فرمان بر عزل امیر
چون صدارت عظما و وزارت کبری زحمات زیاد دارد و تحمل این مشقت بر شما دشوار است شما را از انجام آن کار معاف کردیم،باید به کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید و یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کل عساکر است فرستادیم به آن کار اقدام نمایید تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگر چاکران که قابل باشند واگذاریم.
چهارشنبه 18 محرم 1268
3-دستخط شاه
به خدا قسم، به خدا قسم هرچه مینویسم حقیقت است و فوق العاده شما را دوست میدارم.خدا مرا بکشد اگر بخواهم تا زنده ام از شما دست بردارم یا اینکه بخواهم به قدر سر سوزنی از عزت شما کم کنم.طوری نسبت به شما رفتار خواهم کرد که حتی یکنفر هم از موضوع اطلاع پیدا نکند.به نظرم می آمد که زیادی کار شما را خسنه کرده بود؛حالا دو سه قسمت کارها را برعهده خودم گرفته ام.تمام فرامین نظامی و کشوری که سابقا به مهر و اضای شما صادر می شد از این به بعد هم به مهر شما خواهد خواهد بود وتنها فرقی که کرده این است که مردم ببینند من شخصا به امور رسیدگی می کنم.در کارهای نظام ابدا دخالتی نخواهم کرد مگر چیزی که شما لاح بدانید.
مبادا خیال کنید اجازه می دهم کسی عریضه ی بیخودی بنویسد یا درباره ی هیچ کس حق و حقوق و مستمری برقرار کنم یا مثل زمان شاه مبرور پولی به هدر برود.حاشا یک شاهی بیشتر از آنچه مقرر داشته اید به هیچ کس بدهم یا این که هیچ کس بتواند حرفی بزند.
20 محرم 1268
4-دستخط شاه
به خدا قسم امروز خلی شرمنده بودم که شما را ببینم ،من چه کنم.به خدا ای کاش هرگز پادشاه نبودم و قدرت نداشتم که چنین کاری بکنم . به خدا قسم حالا که مشغول نوشتن این کاغذ هستم گریه میکنم.به خدا،قلب من ارزوی شما را می کند.اگر باور میکنید و بی انصاف نیستید،من شما را دوست می دارم.
بیگلر بیگی آمد و از حرفهای او اینطور فهمیدم که شما بیم دارید که این اوضاع به کجا خواهد انجامید.چه کسی می تواند یک لحظه حرفی علیه شما بزند؟
به خدا قسم اگر کسی چه در حضور من و چه در پیش اشخاص دیگر یک کلمه بی احترامی درباره شما بکند پدر سوخته ام اگر او را جلو توپ نگذارم.به حق خدا نیتی جز اینندارم که من و شما یکی باشیم و با هم به کارها برسیم . به سر خودم اگر شما غمگین باشید
5-فرمان شاه بر اعدام امیر
چاکر آستان ملائک پاسبان،فدوی خاص دولت ابد مدت،حاج علی خان پیشخدمت خاصه،فراشباشی دربار سپهر اقتدار،مامور است که به فین کاشان رفته مبرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید و در انجام این ماموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد.
منبع: کتاب امیرکبیر نوشته فریدون آدمیت
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, قاجار, ناصرالدین شاه, امیرکبیر
دسامبر 29, 2009 · 4 دیدگاه
امروز با خبر شدم که قرار است همایشی در مهدیه تهران برگزار شود
موبایلم را برداشتم و به سمت مهدیه رفتم،از میدان منیره به قدری اتوبوس ایستاده بود که با خودم گفتم دستکم چندین هزار نفری را انجا خواهم دید.
از جلوی مهدیه رد شدم و تا میدان راه اهن رفتم،همچنان اتوبوس بود(کسی که تهرانی باشد می فهمد مسیر بین میدان منیریه تا میدان راه اهن اتوبوس یعنی چه)همچنین در خیابان مولوی تا میدان گمرک اتوبوسها پارک شده بودند.
وقتی بالاخره بعد از پیاده روی بسیار به مهدیه رسیدم.
حضور اندک جمعیت پیرزنانی که با ساکهای سفید یک شکل دردست جلوی مهدیه ایستاده بودند نظرم را جلب کرد.
و صدایی که از درون به گوش می رسید:”…ما نخواهیم گذاشت این انقلاب به دست روشنفکران از بین برود…”
تصاویر نشاندهنده ی نوع قشر شرکت کننده و حجم شرکت کننده ها در برابر سیل اتوبوسها را نشان میدهد.
فارغ از مسایل سیاسی…این همه هزینه کردن برای غمباد گرفتن هم در نوع خودش جالب است.
هرکدام از این اتوبوسها دستکم روزانه 100هزار تومان اجاره شان است.
آیا نمیشد این همه هزینه،صرف شاد کردن این زنان شود؟
دستهها: فرهنگ انقلاب
برچسبها: فرهنگ, همایش خواهران عاشورایی, انقلاب, شعار
دیروز برای کاری به حوالی میدان کلانتری در یوسف آباد رفته بودم.
یکی از مدرسه های آن دور و بر تعطیل شد و دختران دانش آموز بیرون آمدند.
همینجور به صورتهایشان نگاه میکردم و به آنها لبخند میزدم،انها هم فارغ از هر نگاهی به بازی و خنده مشغول بودند.
یکدفعه خنده بر لبم خشکید،بدنم لرزید….
با خودم گفتم عایشه از اینها هم کوچکتر بود!
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, محمد, عایشه
…این صدر اعظم(میرزا علی اصغر خان امین السلطان) و شخص اول مملکت،نوه ی “زال”یک گبر بوده است؛و از طرف مادری هم یهودی.پدرش در اوایل سلطنت پدرم ،آبدار و خیلی بی عضه بوده است.کم کم در آبدارخانه ترقی کرده به مرور ایام امین السلطان می شود.
تعجب نکنید از اینکه پسر زال در دربار سلطنت ایران ،امین السلطان بشود.زیرا که پدر من یکی از پولیتیکات عظیمی که برای استقلال سلطنتش به خاطرش رسیده بود،این بود:”اشخاص پَست بی علم را مصدر کار نماید”.گویا تاریخ رولسیون فرانسه را زیاد خوانده بود است که خانواده های بزرگ را باید مضمحل و نابود کرد و اقتدار علم را با جهل نیست و نابود ساخت….
….از جمله کارهایی که در دوره ی عمرش می کرد این بود که به روحانیون و سادات و گدایان بی اندازه همراهی و معاونت میکرد و برای فرامین مقابر مقدسه شهریه و حقوق برقرار کرده بود.مال رعیت را بی مهابا خرج و تلف میکرد…..درحالتی که غفلت داشت از اینکه این پول را مامورین بی انصاف دولتی از زارعین و رنجبران و بیچارگان به ضرب شلاق گرفته به او میدهند؛و تمام کارهایی که ریا(است)در او منظور بود…..
……در واقع مملکت ایران و این رعیت بیچاره دستخوش هوا و هوس این صدر اعظم شده،مال تاریکی را منتظر بودند.و امروز ما نتیجه ی او را خوب میبینیم.به زنها عشق عجیبی داشت و هر شب در پارک و عمارتش،از این قبیل اشخاص متعدد پذیرفته می شدند. وتمام این زنها به پولهای گزاف و رشوه های بیشمار اداره شده بودند که از برادرم در هرجا بد گفته و خودش را تعریف کنند و تمام اخبارات شب مردم را به او بدهند.در واقع یک دسته پلیس مخفی از فواحش داشت که تمام افعال و خیالات مردم را صحیح به او راپرت بدهند…..
…اغلب شبها را مشغول قمار بوده و اگر احیانن یک شب چند لیره می باخت،صبح حاکم شهری را تغییر و تبدیل داده،صد هزار تومن می گرفت؛یا یک خانواده قدیم صاحب مکنتی را در پیشگاه سلطان مقصر (و)محبوس کرده،با مبلغ های گزاف استخراج می کرد….
دستهها: Uncategorized
برچسبها: قاجار, ناصرالدین شاه, امین السلطنه
نوامبر 17, 2009 · ۱ دیدگاه
اگر یک شب جمعه روح نظامی بخواهد از آسمان فرود آید و پیکر خود را در قبر بجوید ،ناچار است دو مترجم زبردست همراه داشته باشد.اول یک مترجم روسی به قول خودش گربه چشم و دوم یک مترجم ترک دو آتشه.
مترجم اول برای اینکه روح نظامی را از سرگردانی نجات دهد که اول شب یکشنبه را به جای شب جمعه به او قالب نکنند.و در ثانی اینکه هنگام رسیدن به زمین بتواند به کمک او شهر “یلیزاوت پول”را از روی نقشه ی جغرافی پیدا کند،چه محققن نظامی نمیداند که شهری که جسدش را در آن به خاک سپرده اند را امروز بدین نام خوانده می شود و حال آنکه در آن روزهاگنجه نام داشت.
اما مترجم دوم،آری مترجم دوم،یعنی مترجم ترک هم لازم است ،زیرا باید یک تن باشد که مفهوم سنگ نبشته ی روی قبر را برای صاحب قبر (یعنی نظامی علیه الرحمه)ترجمه کند.چه شاعری که پنج جلد کتاب ضخیم او به شعر فارسی است و به پنج گنج یا خمسه ی نظامی خوانده می شود،نقش سنگ قبر او را چنین ضبط کرده اند:”شیخ نظامی گنجالی ایلیاس یوسف اوغلی”.
پدرت بسوزد ای کپه اوغلی روزگار که این عبارت را جانشین این شعر کرده ای:
بیـاد آور ای تـازه کـبـک دری…که چون بر سر خاک من بگذری
گیـا بـیـنـی از خاکــم انگیــخـته…سرین سوده ،پایــین فرو ریـخـتـه
چو آنجا رسی می افکن در به جام…سوی خوابگاه نظامی خرام
فشانی تو بر من سرشکی ز دور…فشانم من از آسمان بر تو نور
*از کتاب پاریز تا پاریس جناب ایراهیم باستانی پاریزی
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, پاریزی, شعر
نوامبر 9, 2009 · 9 دیدگاه
محمد
چون ماههاى حرام سپرى شد مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند راه برايشان گشاده گردانيد زيرا خدا آمرزنده مهربان است
(توبه 5)
———————————————————–
فردوسی
زِدلها همه کینه بیــرون کنــید***به مهر اندرون کشور افسون کنید
زخون ریختن دست باید کشـید***ســــرِ بیــگنــاهـان نـباید بـریـد
همه ز آشتی کام مردم رواست***که نابود باد آنکه او جنگ خواست
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, فردوسی, محمد, شعر
نوامبر 8, 2009 · 8 دیدگاه
محمد
بريده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد
دارايى او و آنچه اندوختسودش نكرد
بزودى در آتشى پرزبانه درآيد
و زنش آن هيمهكش [آتش فروز]
بر گردنش طنابى از ليف خرماست
———————————
سهراب
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينه ها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقایق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچه يي مي شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را ميفهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.؛
دستهها: Uncategorized
برچسبها: فرهنگ, محمد, سهراب سپهری, شعر
نوامبر 1, 2009 · 2 دیدگاه
یکی از دوستانم پیمانکار شهر داری برای حمل زباله است.
چند وقت پیش به من میگفت بیا یک کامیون ایسوزو حمل زباله بخر،33 میلیون(قیمت کامیون خالی لوازم جمع آوری سوبسید شهرداریست)بعد با من قرار داد می بندی 10 ساله ماهی سه ملیون اجاره می گیری.
گفتم اینکار کار من نیست من بشم آشغال جمع کن؟!
گفت برای اون نگران نباش تو آن را به من اجاره می دهی و من خودم بر روی آن راننده میگذارم ،کارگرش را هم شهرداری می دهد.
گفتم خب همه ی پول که به جیب راننده می رود.
گفت نه حقوق راننده ماهی 350 هزار تومان که آن هم جدا از اجاره ی کامیون است.
—————————-
روزنامه ی همشهری را باز میکنم
آگهی:”فروش تعدادی ایسوزو یخچالدار با قرار داد کار”
:ببخشید میشه راجع به آگهی توضیح بدهید.
:ما یک شرکت پخش فرآورده های لبنی هستیم،شما یک کامیونت ایسوزوی 5 تن با یخچال به قیمت 49 میلیون (نه میلیون بیشتر از دیه ی کامل یک انسان) از ما خریداری میکنید،ما آن را روزانه از شما به مبلغ 50 هزار تومان اجاره میکنیم؛اگر رانندگی را خودتان بر عهده بگیرید مبلغ 300 هزار تومان هم حقوق به شما پرداخت خواهد شد البته با بیمه.
—————————
حقوق کارگر طبق قانون وزارت کار حد اقل 220 هزار تومان است.
البته حقوقی که واقعن به کارگری که کار بلد نباشد پرداخت میشود به مراتب کمتر از این میزان است.
این میزان درآمد برابر است با اینکه شخصی 8 میلیون تومان را در بازار با سود 3 درصد واگذار کند
—————————
ارزش یک انسان بیشتر است یا یک کامیون ایسوزو؟
ارزش یک انسان بیشتر است یا 8 میلیون تومان پول نقد؟
دستهها: نوشته ها و دیده ها
برچسبها: کامیون, انسان, دیه, دستمزد
تمامی کاربرهایی که از بالاترین رفتند یا حسابشون بسته شد یا فعالیتشون رو کم کردند از شمن shaman-ورتیگونه vertigoneh-ابلیس crimsondevil-آرش کمانگیر Kamangir-امیر ریدر -amirreader-وحید آنلاینvahid-online-فرنازی farnazi-ناتان natan-مونا انتظاری entezare-حمید Rhye-سعید Invisible-بالتازار-آتئیست atheist-فرید faceless-نگارک negarak -آسد ممد a_sed_mammad-مجنون و…. بگیر تا مهرداد mester-mbm-آرش pdx1-اردی خانinfidel286 و پیام نازنین payampop-این اسامی مدام تو ذهنم راه میروند.مثل وقتی که تو قبرستون قدم میزنی ،مثل آخر تابستون که مدرسه ها تعطیل میشن،یا وقتی ترم جدید دانشگاه شروع میشه و میبینی اونهایی که باهاشون همکلاس بودی ،حتی اگر ازشون بدت میومد …حتی اگر باهاشون کاری نداشتی دیگه نیستند،جاشون خالیه و یک عده اومدند که نمی تونی باهاشون ارتباط برقرار کنی چون می ترسی بازهم همون جریان سال پیش یا ترم پیش تکرار بشه و بازهم به اونها عادت کنی و دل کندن سخت بشه.
اصلن حالم خوب نیست،تا خرخره خوردم ؛دل کندن خیلی سخته ،ولی اینقدر برای خودم ارزش قائلم قبل از این که از جایی با اردنگی بیرونم کنند ،خودم راهم رو بگیرم و مثل بچه ی آدم برم.
فقط در آخر یک تشکر از تمامی بچه های بالاترین و کسانی که در این مدت باهشون سر به سر گذاشتم و گوشه ای از شخصیت من رو شکل دادند
به قول روباه شازده کوچولو :حیف که هیچ چیز بی عیب نیست
پ.ن:این هم فال حافظ
عیب حافظ گو مکن واعظ ،که رفت از خانِقاه………
……پــای آزادان نبندند ،ار زجایی رفــت، رفـتــــ
دستهها: Uncategorized